|
M... یعنی..... |
|
اگه از مطالب خوشتون اومد نظر یادتون نره |
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:0 توسط رضا |

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:52 توسط رضا |
تو یه روز بارونی صدای باد رو میشنیدم که با قلبم یکی شده بود تنم میلرزید اما نه از سوزش سرما از ترس آمدنت و ناگزیر بعد آن جدایی هیچگاه از یاد نخواهم برد آن روز بارانی را وقتی ناودونها هم با من می گریستند خیابانها خیس بود آدمها در تکاپو برای رسیدن به خانه اما من با کوله باری از غم در زیر باران نرم و آهسته قدم میگذاشتم توان رفتن به خانه نداشتم میگفتی دوستم داری اما آن روز بارانی فهمیدم که دروغ بود هر آنچه که گفتی اگر باز هم بگوی اینگونه نیست خواهم گفت پس چرا آمدی چرا............... به یاد می آورم که گفتی نخواهی گذاشت چشمانم اشک را حس کند اما از روزی که دیدمت بارها چشمانم را با اشک آشنا کردی چگونه باور کنم که هنوزم دوستم داری چگونه؟ دیگر طاقت ندارم یه دلم میگوید بروم و تو را با تنهایی آشنا کنم و یک دلم میگوید فرصتی دوباره دهم اما میترسم از تو از آینده که دوباره اشتباه تکرار شود چه کنم چگونه با خود کنار بیایم گاهی با خود میگویم: دستانمان را روی کتابی مقدس بگذاریم و بگوییم تا ابد برای هم وفاداریم اما میترسم باز هم فراموش کنی چه عهدی بستی دیگر نمیدانم به خدا نمیدانم چه کنم تو نیز حرفی بزن سخنی بگو ....... ![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:45 توسط رضا |
سلام خدمت همه دوستان اینم یه پست جدید البته نه به تنهایی که توش هست با یه کمی امید و آرزو برای با تو بودن
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:8 توسط رضا |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:2 توسط رضا |

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:42 توسط رضا |
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم واسه من که برعکس کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه هنوز هم زمعصون به یادت بهاره تو قلبم کسی جز تو جایی نداره صدای دلم ساز ناسازگاره سکوتم به جز تو صدایی نداره تو خواب و خیالم همش فکر اینم که دستاتو باز هم تو دستام ببینم ولی حیف از این خواب پریدم که باز هم با چشمای کورم به راهت بشینم سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم ((یگانه))
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:15 توسط رضا |
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:37 توسط رضا |
رفتی و تنهام گذاشتی
توی قلبم پا گذاشتی
تو که گفتی من می مونم
چرا رفتی و نموندی
حالا که تنهای تنهام
واسه دله خودم می نویسم
می نویسم تو کجایی
کی میایی کی میایی
تو که رفتی من اینجا تنهام
دیگه طاقتی ندارم
دیگه سخته بی تو موندن
بی تو هیچ معنای نداره
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:20 توسط رضا |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:4 توسط رضا |
این دو بیتی رو از وبلاگ دوستم کش رفتم البته ناگفته نمونه که کمی هم تغییرات دادم
شش سال گذشت عاشقی سوخت مرا چون هیزم روی آتش افروخت مرا انکار نکن از طرف چشم تو بود تیری که به دیوار جنون دوخت مرا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:13 توسط رضا |
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنها یی من بزرگ است
وتنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
وخاصیتعشق این است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:30 توسط رضا |
داستان عشق و د يوانگی داستان عشق و د يوانگی زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت! ديوانگی ! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!! يک..... دو.....سه ... همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند نظافت خيانت اصالت هوس دروغ طعم حسادت آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديوانگی صدای ناله ای بلند شد . عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟ عشق همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم . واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:47 توسط رضا |
گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی .... خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:44 توسط رضا |

سلام خدمت همه ی دوستان
منتظر پست های بعدی باشید
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:16 توسط رضا |